من با مامان و بابا و برادر کوچکترم امید زندگی می کنم
من و امید توی خیلی چیزها شبیهِ هم هستیم؛ موهای هر دوی ما فرفری است
هر دو بستنی یخی قرمز دوست داریم
هر دو عاشقِ «پتِ پستچی» هستیم
و هر دو لوبیا پلو را با ماست خیلی دوست داریم
اما توی بعضی چیزها مثلِ هم نیستیم
امید صدای لی لی لی لی عروسی ها را دوست ندارد
تند تند بغل کردن و بوسیدنِ توی میهمانیها را دوست ندارد
دوست ندارد برود سلمانی و وقتی بقیه به سرش دست میزنند، ناراحت میشود
امید بیشترِ وقتها دوست دارد برای خودش بازی کند و نه با من. او دوست دارد فرفره را بچرخاند و بنشیند نگاهش کند
دوست دارد سایه دستش را روی فرش تماشا کند
گاهی هم چون هنوز بازی کردن با بقیه را خوب بلد نیست، خانه سازی ما را خراب می کند و بچهها از او دلخور میشوند
امید پنج ساله است ولی هنوز خیلی خوب حرف نمیزند. گاهی وقت ها یک کلمه را هزار بار تکرار میکند و وقتی صدایش میزنم و میخواهم ساکت باشد تا من درس بخوانم، اصلا صدای من را نمیشنود
گاهی خیلی غمگین میشوم چون دلم میخواهد برادرم مثل برادر و خواهرهای بقیه دوستهایم با من حرف بزند و بازی کند. گاهی هم خیلی تنها میشوم و بغض می کنم
مامان میگوید ما همه با هم فرق داریم. هیچ کسی شبیهِ هیچ کسِ دیگر نیست و ما باید بفهمیم که چه طوری باید با امید بازی کنیم و بازی کردن را به او یاد بدهیم
مامان میگوید امید دوست داشتن را خیلی خوب میفهمد ما باید به او بگوییم که دوستش داریم
امروز که امید تند تند دور خودش میچرخید تا سرش گیح برود و بیفتد زمین، من هم با او چرخیدم. ما تند تند چرخیدیم و خندیدیم و هر دو با هم به زمین افتادیم. آن وقت امید به من نگاه کرد؛ خیلی خوب و مهربان. بعد هم خندید. من هم او را بغل کردم و بوسیدم. فکر کنم فهمید که خیلی دوستش دارم چون با خوشحالی شروع کرد دستهایش را تکان تکان دادن
بعد هر دو دراز کشیدیم و ابرها را نگاه کردیم. ابرها هم هیچ کدام شکل هم نبودند اما همهشان ابر بودند
درست مثل ما، مثل من و مامان و بابا و مثلِ امید که اوتیستیک است و من خیلی خیلی دوستش دارم
3 - 16
قبلی
بعدی